تبليغاتX
اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات أَلَيْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ ؟! (زمر / 36)و  

مي خواستم شادمانتان كنم! / هميشه به روي رفتارتان خنديدم! / در تمام عكسهاي يادگاري لبخند زدم! / اما چه كنم كه شعر، / حقيقت ِ تلخي بود! / حقيقت ِ تلخ ِ تزلزل بغض / و تحمل حزن! / نه جايي براي ته مانده تبسم هاي من داشت، / نه مجالي براي رويش شادي! / من مي دانستم كه هر حرفي حرف مي آورد! / مي دانستم كه فرياد را نمي شود زمزمه كرد! / حالا سرم را بالا مي گيرم و كنار سايه ام مي گذرم! / حالا در همين اتاق ِ در بسته، / بر صندلي ِ كوچكم مي ايستم / و رو به ديوارها فرياد مي زنم: / ـ« من شاعرم!» / (و اين دروغ دلنشيني است! / كه به قدر ِ ارزني هم شاعر نبوده ام هرگز!) / حالا به هر عابري كه در خيابان از كنارم گذشت / كتابي مي دهم! / مي دانم كه ديوانه ام ميخوانند! / مي دانم كه به خطوط درهم خوابهايم مي خندند! / مي دانم كه كسي مدالي بر سينه ام نخواهد زد! / اما يادتان باشد! / فردا درباره همين دلبستگي هاي ساده / قضاوت خواهيد كرد! / يادتان باشد

.

قضایت نمی گذارم / اذان فـ ـاصـ ـلـ ـه که آخر گرفت / سر وقت می خوانم ات . . .

به پنجشنبه­های آغوش­ات که دیگر ...

هفته که آغاز می­شود

من از پنجشنبه­ها زاده می­شوم

پنجشنبه

آغاز تمام هفته­هاست

و جمعه

پایان تمام دنیا

                      ... پایان من.

دوباره تا پنجشنبه

از راه برسد

و باز زاییده شوم

هزار سال طول می­کشد.

بانوی پنجشنبه

این هفته

مادرم بمان،

جمعه

به مرگ من

دندان تیز کرده است.

 

* پنجشنبه­ی مهربان،می­شود نرم نرمک جمعه شوی؟


پ.ن: بعضی وقتا بعضی چیزا زود مسخ می شن ، مثل این کلمات بالا که زود مسخیدند!!!

 

+ محمد امین حصیری  | 

  من

عصر بی­پنجشنبه­های قبرستان­ام

سکوت مطلق شعرهایی ناگفته

که آرام گرفته­اند

دور دست شهر.

خاموش

سوت و کور

دلگیر

و بادی آواره

که گاهی بی­جهت

می­وزد

و می­پیچد

در خواب نازندگی هایی

                                که در من ...


 بارانبانوی سپید ، تکه ای از آسمان که اینجا جا مانده بود ابری شد و رفت،وقت باران است...

منو در تنهایی ات از به آسمان برگشتن پـدر مهربونت شریک بدون.

 

+ محمد امین حصیری  | 

نيمی از انسان­ها برای اين خلق شده­اند كه به جستجوی درد بروند. "يكي از مريدان راما كريشنا"

 

بی­محنت مردمان نا­یک­پیکر

 

یادمان باشد

هنگام که سرگرمیم

به بیهوده خنده­ها­مان

جایی ـ شاید همین نزدیکی ـ

می­آراید

کسی به سرمه­ی گریه

چشم­های هر روزش را...

 

 

 

بگذار دلم گرفته باشد

 

نه به بهانه­ی یک شعر

و نه به تکرار ناخوشایند یک عادت

به ناعدالت سهمگین جرم بودن،

دلم دوباره گرفت.

ای دور نشسته­ی بی­همدچار

دلم ـ دردزار کوچک بی ادعا ـ

گرفته­ی خال و لب و ابرو نیست

گرفته­ی بسیاری دردهای این نزدیکی است

ای نا­آشنای بی­خبر

بگذار دلم گرفته باشد...

 


پ.ن1:انسان يگانه موجودی به­شمار مي‌رود كه به مرگ و نيستی خود واقف است و اين نقطهی آغاز تراژدی است. در عين حال، انسان يگانه موجودی هم هست كه كمبودهای خود را حس می­كند و طعم شكست‌هايش را می­چشد. انسان به فاصله‌ی آنچه كه هست و آنچه كه بايد باشد واقف است و اين آگاهی، نقطه آغاز كمدی است. "جرالدمست"

پ.ن2:زیبای دورنشسته­ام،گفته بودی سیاه می­نویسم؛اینطور نیست نازنین.من هست­های همین نزدیکی را می­نویسم.اینجا کمی تاریک است،به ناچار سیاه می شود،تو خرده مگیر.

+ محمد امین حصیری  | 

زندگي به طور پراكنده­اي نامنظم است. "كامو"

اینجا

همه بی نرگس، نسرین­اند

و شاید نسرین­تر

که نسرین

با یک "کات"

تمام غم­هایش

و غصه­هایش

و نا­به­روزی­هایش

تمام می شود

اما آه،

نسرین­ترها، همیشه نسرین­اند...

+ محمد امین حصیری 

من

عصر بی پنجشنبه های قبرستان ام

سکوت مطلق شعرهایی ناگفته

که آرام گرفته اند

در دوردست شهر

خاموش

سوت و کور

دلگیر

و گاهی بادی آواره

که ـ بی جهت ـ

می وزد

و می پیچد

در خواب نازندگی هایی

                              که در من...

+ محمد امین حصیری  | 

این را

ـ سفره نشین خون برادرم ـ

برای خودت می گویم

دستانت را لخت انگشتر کن

که دسته ی شلاق

تنگ نباشد جایش.

+ محمد امین حصیری  | 

 

"قالَ ربِّ إنّی جاعِلُ فی الأرضِ خلیفةً ، قالو أتَجعَلُ مَن یُّفسِدُ فیها و یسفکُ الدّماء و نحن نُسَبّح بحَمدکَ و نُقدّسُ لکَ، قال إنّی أعلَمُ مالا تَعلَمون"(بقره/30)

 

***

 

 

تابستان بود

آسمان صاف

                تا کمی ابری

مادر

ماهی می پخت

"آخه فسفر داره"

و پدر

خوشه می چید

                   CگندمB

سیبِ لبخند برادر

              که روی دیوار

                          خشکیده بود.

و خواهر

            میانِ

پارچه های سفیِد یک آغاز!

.

.

.

تابستان است

آسمان خون

            تا کمی دودی

بمب

مادر را سوخت

"آخه فسفر داره"

و خوشه

پدر را چید

              CبمبB

سیبِ لبخند برادر

                    که زیر دیوار...

و خواهر

             میان

پارچه های سفید یک پایان!

+ محمد امین حصیری  |