تبليغاتX
اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات أَلَيْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ ؟! (زمر / 36)و  

مي خواستم شادمانتان كنم! / هميشه به روي رفتارتان خنديدم! / در تمام عكسهاي يادگاري لبخند زدم! / اما چه كنم كه شعر، / حقيقت ِ تلخي بود! / حقيقت ِ تلخ ِ تزلزل بغض / و تحمل حزن! / نه جايي براي ته مانده تبسم هاي من داشت، / نه مجالي براي رويش شادي! / من مي دانستم كه هر حرفي حرف مي آورد! / مي دانستم كه فرياد را نمي شود زمزمه كرد! / حالا سرم را بالا مي گيرم و كنار سايه ام مي گذرم! / حالا در همين اتاق ِ در بسته، / بر صندلي ِ كوچكم مي ايستم / و رو به ديوارها فرياد مي زنم: / ـ« من شاعرم!» / (و اين دروغ دلنشيني است! / كه به قدر ِ ارزني هم شاعر نبوده ام هرگز!) / حالا به هر عابري كه در خيابان از كنارم گذشت / كتابي مي دهم! / مي دانم كه ديوانه ام ميخوانند! / مي دانم كه به خطوط درهم خوابهايم مي خندند! / مي دانم كه كسي مدالي بر سينه ام نخواهد زد! / اما يادتان باشد! / فردا درباره همين دلبستگي هاي ساده / قضاوت خواهيد كرد! / يادتان باشد

.

قضایت نمی گذارم / اذان فـ ـاصـ ـلـ ـه که آخر گرفت / سر وقت می خوانم ات . . .

 

 

 

خانم! قهـوه­ی چشم شما نوشیدنی­ست؟

 

 

 

 

+ محمد امین حصیری 

" أَفَنَضْرِبُ عَنكُمُ الذِّكْرَ صَفْحاً أَن كُنتُمْ قَوْماً مُّسْرِفِينَ " (زخرف/۵)

نـگارا شـربت از لـب­هات بفرست                گلاب از گوشه­ی چشمات بفرست

بـرای توتیـای چشـــم عــاشـــق                 کفِ دستی ز خـــاک پات بفرست

+ ...

ـ آخه چرا به خدا نمی­گی کارمونو راه بندازه؟چرا واسطه­ی حل مشکلاتمون نمی­شی؟ناز می کنی؟آره؟حق داری به مولا،اما به خدا ما بدجور گیریما

+ قربون­ات برم الهی،تو دیگه چرا؟همتون فقط به فکر خودتونین.شده پیش خدا واسه من دعا کنی؟شده یه بار خالصانه عاشقم شی؟ شده ...

ـ ببخش حرفاتو قطع می کنم،اما تو خودت خوب می­دونی من حتی واسه گناه کردن هم دلم به تو خوشه.خودت­ هم خوب می­دونی که بدفرم عاشقت شدم،از همون بچگی عاشقت بودم.آره،قبول دارم بچه­گیا عاشقیمون معصومیتش بیشتر بود اما هنوزم معصومیت عشقمون اونقدرا کمرنگ نشده

+ نمی­دونم شما چتون شده،اما همیشه به جای اینکه شما واسه من گریه کنین،چشای من واسه شما بغض می­کنه و پلکام همیشه خیسه، دلم ازت خیلی پره امین جون

ـ ...


پ.ن1: کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ايستاده بود و به ويترين فروشگاهی نگاه می کرد . زنی در حال عبور او را ديد . او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و کفش خريد و گفت: مواظب خودت باش . کودک پرسيد: ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط يکی از بنده های خدا هستم . کودک گفت:می دانستم با او نسبت داريد.

پ.ن2: این پست یه راز ناتموم بین من و اونه،واسه همینه که هیشکی ازش سر در نمیاره

پ.ن3: چهارم مهر ،اتوبان تهران ـ قم ،حوالی سبز جمکران

+ محمد امین حصیری  |