دوبارهی تکرار بی وزنی یک شعر برای اینروزها
که دوباره نیستی
وقتی تو نیستی (1)
وقتی تو نیستی
همهی هستها
هجوم وحشی پریشانیاند
و ثانیهها
مرگْشمار لحظهی بودن.
وقتی تو نیستی
شعر
همسرگذشت شاعر
گوشهی اتاق
ـ اینجا، میان بیتوییها ـ
در تو گم میشود
و نام مقدسات.
وقتی تو نیستی
شوریدهی هیدروکربنها
آنیون به هم تعارف نمیکنند!
و هیچ تبادل حرارتی،
انتگرال صفر مطلقاش
سر از گریبان روزگار بر نمیآورد !
وقتی تو نیستی
دستهایم
بیدستهایت
زمستانتر است
و چشمهایم
پر میشود
از
در
و
دیوار
و
تکرار.
"وقتی نیستی
زندگیم فرقی با زندون نداره"
چه خوب با بیتو ست میشود،
موزیک لعنتی
و از خواب میپریشاند
کودک بغضام را.
وقتی تو نیستی
در شب نشینی رختهای بیخواب
انعکاس نمناک جا ماندهی گریهات
کافیست
که از سر شب
خیال صبح بپرد!
وقتی تو نیستی
نازنین،
با یک پیام کوتاه هم
اسب همهی هستها هِی میشود/نمیشود؟
15/9/85
پ.ن۱: به نظر می رسد که همراه با افزایش روشنفکری و رفاه در میان عوام، ملال نیز در حال گسترش است. "سودربرگ"
پ.ن۲:با استقامت به همه چيز میتوان رسيد. "ژان دولافونتن"
پ.ن۳:آفتاب آتشناک بوشهر هم،آنچنان ام نسوخت که تو