تبليغاتX
روز دانشجو: روز مبارزه با دیکتاتوری بپاخیز هموطن أَلَيْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ ؟! (زمر / 36)و  

مي خواستم شادمانتان كنم! / هميشه به روي رفتارتان خنديدم! / در تمام عكسهاي يادگاري لبخند زدم! / اما چه كنم كه شعر، / حقيقت ِ تلخي بود! / حقيقت ِ تلخ ِ تزلزل بغض / و تحمل حزن! / نه جايي براي ته مانده تبسم هاي من داشت، / نه مجالي براي رويش شادي! / من مي دانستم كه هر حرفي حرف مي آورد! / مي دانستم كه فرياد را نمي شود زمزمه كرد! / حالا سرم را بالا مي گيرم و كنار سايه ام مي گذرم! / حالا در همين اتاق ِ در بسته، / بر صندلي ِ كوچكم مي ايستم / و رو به ديوارها فرياد مي زنم: / ـ« من شاعرم!» / (و اين دروغ دلنشيني است! / كه به قدر ِ ارزني هم شاعر نبوده ام هرگز!) / حالا به هر عابري كه در خيابان از كنارم گذشت / كتابي مي دهم! / مي دانم كه ديوانه ام ميخوانند! / مي دانم كه به خطوط درهم خوابهايم مي خندند! / مي دانم كه كسي مدالي بر سينه ام نخواهد زد! / اما يادتان باشد! / فردا درباره همين دلبستگي هاي ساده / قضاوت خواهيد كرد! / يادتان باشد

.

قضایت نمی گذارم / اذان فـ ـاصـ ـلـ ـه که آخر گرفت / سر وقت می خوانم ات . . .

                                        وَ فِی الأَرضِ قِطَعٌ مُتَجاوِرات (رعد/4)

 

کدام دانه فرو رفت در زمین کـه نرُست

چـرا به دانه­ی انسان­ات این گمان باشد؟

"مولانا"

                                                                  

 از دانه

          ـ هر چند كوچك ـ

در خاك

           كه كاشته شود

گل مي­رويد و

گندم و سيب.

 

از انسان اما

          ـ هر چند بزرگ ـ

در خاك

           كه كاشته شود

چيزي نمي­رويد،

مگر سنگ­هاي سفت و سياه!


پ.ن1: قيصر پر­صولت، پس از آنكه مُرد و خاك شد سوراخي را بدو بستند تا باد به درون نوَزد؛ آه اين خاك كه روزي مايه‌ي وحشتِ جهاني بود، وصله‌ي ديواري شد كه راه بر سوز زمستاني بگيرد. "هملت"

پ.ن2: بر روی زمین ـ و نه حتی در خاک ـ صخره هایی وجود دارد که تصادفاً به هیات انسان درآمده­اند.

پ.ن3:خوش به حال اون "انسان"هایی که "دانه"اند، درست عینِ تو

+ محمد امین حصیری  | 

 

یا عِمادَ کُلِّ حاضِر

 

تنها زماني کوتاه در کنار يکديگر بوديم

و پنداشتيم که عشق

هزاران سال مي پيمايد.

"مارگوت بیکل"

 

دروغ­ام را

باور کن:

دیگر

برای چشم­هایت

شاعر نمی­شوم

عاشق

 نمی­شوم دیگر

تو اما

معشوقه بمان.

من می­روم،

از نو

       بمیرم.

شب بخیر

معشوقه­ی ماه ساعت بیست و یک!


 پ.ن1:جهان با عاشقان مهربان نیست. "سودربرگ"

پ.ن2: عشقی که یکارچه درد نباشد، یکپارچه عشق نیست. "آنتونیو پورچیا"

پ.ن3:هزار نقش برآرد زمانه و نبود یکی / چنان که در آینه­ی تصور ماست

پ.ن4:من به هيچ وجه خدا را لمس نكردم، ولي خدايی كه قابل لمس باشد كه ديگر خدا نيست. اگر هر دعايی را هم اجابت كند، همينطور. همان‌جا بود كه براي نخستين بار حدس زدم كه عظمت دعا بيش از هر چيز در اين امر نهفته است كه پاسخی به آن داده نمی‌شود و زشتی سوداگری را به اين مبادله راهی نيست. اين را هم دريافتم كه آموختن دعا، آموختن سكوت است و عشق فقط از جايی شروع می‌شود كه ديگر هيچ انتظاری برای گرفتن هيچ چيز وجود نداشته باشد. «عشق» تمرين «نيايش» است و «نيايش» تمرين «سكوت».  "دژ ـ آنتوان سنت اگزوپری"

پ.ن5:گاهی چه دردناک، بی رحمانه زندگی بر ما حکومت می­کند،حکومتی مستبد و ظالمانه ؛ و این اندوه سخت نه از ناتوانی ما،که از بختیاری ماست. شاید!

 

+ محمد امین حصیری  |