.
.
.
پ.ن: میلادت،شعر است نه شعرانگیز!
أَلَيْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ
؟! (زمر / 36)و
قضایت نمی گذارم / اذان فـ ـاصـ ـلـ ـه که آخر گرفت / سر وقت می خوانم ات . . .
نيمی از انسانها برای اين خلق شدهاند كه به جستجوی درد بروند. "يكي از مريدان راما كريشنا"
بیمحنت مردمان نایکپیکر
یادمان باشد
هنگام که سرگرمیم
به بیهوده خندههامان
جایی ـ شاید همین نزدیکی ـ
میآراید
کسی به سرمهی گریه
چشمهای هر روزش را...
بگذار دلم گرفته باشد
نه به بهانهی یک شعر
و نه به تکرار ناخوشایند یک عادت
به ناعدالت سهمگین جرم بودن،
دلم دوباره گرفت.
ای دور نشستهی بیهمدچار
دلم ـ دردزار کوچک بی ادعا ـ
گرفتهی خال و لب و ابرو نیست
گرفتهی بسیاری دردهای این نزدیکی است
ای ناآشنای بیخبر
بگذار دلم گرفته باشد...
پ.ن1:انسان يگانه موجودی بهشمار ميرود كه به مرگ و نيستی خود واقف است و اين نقطهی آغاز تراژدی است. در عين حال، انسان يگانه موجودی هم هست كه كمبودهای خود را حس میكند و طعم شكستهايش را می
چشد. انسان به فاصلهی آنچه كه هست و آنچه كه بايد باشد واقف است و اين آگاهی، نقطه آغاز كمدی است. "جرالدمست"پ.ن2:زیبای دورنشستهام،گفته بودی سیاه مینویسم؛اینطور نیست نازنین.من هستهای همین نزدیکی را مینویسم.اینجا کمی تاریک است،به ناچار سیاه می شود،تو خرده مگیر.