تبليغاتX
روز دانشجو: روز مبارزه با دیکتاتوری بپاخیز هموطن أَلَيْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ ؟! (زمر / 36)و  

مي خواستم شادمانتان كنم! / هميشه به روي رفتارتان خنديدم! / در تمام عكسهاي يادگاري لبخند زدم! / اما چه كنم كه شعر، / حقيقت ِ تلخي بود! / حقيقت ِ تلخ ِ تزلزل بغض / و تحمل حزن! / نه جايي براي ته مانده تبسم هاي من داشت، / نه مجالي براي رويش شادي! / من مي دانستم كه هر حرفي حرف مي آورد! / مي دانستم كه فرياد را نمي شود زمزمه كرد! / حالا سرم را بالا مي گيرم و كنار سايه ام مي گذرم! / حالا در همين اتاق ِ در بسته، / بر صندلي ِ كوچكم مي ايستم / و رو به ديوارها فرياد مي زنم: / ـ« من شاعرم!» / (و اين دروغ دلنشيني است! / كه به قدر ِ ارزني هم شاعر نبوده ام هرگز!) / حالا به هر عابري كه در خيابان از كنارم گذشت / كتابي مي دهم! / مي دانم كه ديوانه ام ميخوانند! / مي دانم كه به خطوط درهم خوابهايم مي خندند! / مي دانم كه كسي مدالي بر سينه ام نخواهد زد! / اما يادتان باشد! / فردا درباره همين دلبستگي هاي ساده / قضاوت خواهيد كرد! / يادتان باشد

.

قضایت نمی گذارم / اذان فـ ـاصـ ـلـ ـه که آخر گرفت / سر وقت می خوانم ات . . .

به شعرم بیا

.

.

.

 


پ.ن: میلادت،شعر است نه شعرانگیز!

+ محمد امین حصیری 

نيمی از انسان­ها برای اين خلق شده­اند كه به جستجوی درد بروند. "يكي از مريدان راما كريشنا"

 

بی­محنت مردمان نا­یک­پیکر

 

یادمان باشد

هنگام که سرگرمیم

به بیهوده خنده­ها­مان

جایی ـ شاید همین نزدیکی ـ

می­آراید

کسی به سرمه­ی گریه

چشم­های هر روزش را...

 

 

 

بگذار دلم گرفته باشد

 

نه به بهانه­ی یک شعر

و نه به تکرار ناخوشایند یک عادت

به ناعدالت سهمگین جرم بودن،

دلم دوباره گرفت.

ای دور نشسته­ی بی­همدچار

دلم ـ دردزار کوچک بی ادعا ـ

گرفته­ی خال و لب و ابرو نیست

گرفته­ی بسیاری دردهای این نزدیکی است

ای نا­آشنای بی­خبر

بگذار دلم گرفته باشد...

 


پ.ن1:انسان يگانه موجودی به­شمار مي‌رود كه به مرگ و نيستی خود واقف است و اين نقطهی آغاز تراژدی است. در عين حال، انسان يگانه موجودی هم هست كه كمبودهای خود را حس می­كند و طعم شكست‌هايش را می­چشد. انسان به فاصله‌ی آنچه كه هست و آنچه كه بايد باشد واقف است و اين آگاهی، نقطه آغاز كمدی است. "جرالدمست"

پ.ن2:زیبای دورنشسته­ام،گفته بودی سیاه می­نویسم؛اینطور نیست نازنین.من هست­های همین نزدیکی را می­نویسم.اینجا کمی تاریک است،به ناچار سیاه می شود،تو خرده مگیر.

+ محمد امین حصیری  | 

این دور و بر بهانه های نزیستن چه بسیارترند از بهانه ی زیستن و این بهانه ها نه بهانه ایست که شعر شود بهانه ایست که به ناچار زندگی می شود.

پ.ن:خواهم آمد.

+ محمد امین حصیری