و داس ابرو هایت
به روز می شوم
وقتی که قاچ می دهند
ـ از پشت شیشه های فـ ـاصـ ـلـ ـه ـ
گوش تا گوش شعرم را...
أَلَيْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ
؟! (زمر / 36)و
قضایت نمی گذارم / اذان فـ ـاصـ ـلـ ـه که آخر گرفت / سر وقت می خوانم ات . . .
و داس ابرو هایت
به روز می شوم
وقتی که قاچ می دهند
ـ از پشت شیشه های فـ ـاصـ ـلـ ـه ـ
گوش تا گوش شعرم را...
"وَ ما هذه الحیواة الدُّنیـا إلا لَهو و لَعِب وَ إنّ الدّارَ الأخرة لَهِیَ الحَیَوان لو کانو یعلمون"(عنکبوت/۶۴)
***
این روزها
روزهای گر گرفتهی گریه
که دیوار هم شانهای نمیشود
دردی که میبرد ام
تا ترنم خیس یک بغض
تا ناتوانی دردگویگی واژه
تا دوبارهی بی وزنی یک شعر
و تا همیشه ی شرم دوستت دارم
این روزها
از همهی دیروزها بی تو تر ام
مرگ،ای نزدیکترین
آغوشات را هدیه میدهی؟
ـ سفره نشین خون برادرم ـ
برای خودت می گویم
دستانت را لخت انگشتر کن
که دسته ی شلاق
تنگ نباشد جایش.
و باز هم
با یک پیام کوتاه
ابریشم صدایت را
ـ مهربان ـ
برایم ارسال کن
هنگام
که تکرار می شوم
در آخر بوق های ممتد فاصله
وقتی که گوشی را...
"قالَ ربِّ إنّی جاعِلُ فی الأرضِ خلیفةً ، قالو أتَجعَلُ مَن یُّفسِدُ فیها و یسفکُ الدّماء و نحن نُسَبّح بحَمدکَ و نُقدّسُ لکَ، قال إنّی أعلَمُ مالا تَعلَمون"(بقره/30)
***
تابستان بود
آسمان صاف
تا کمی ابری
مادر
ماهی می پخت
"آخه فسفر داره"
و پدر
خوشه می چید
CگندمB
سیبِ لبخند برادر
که روی دیوار
خشکیده بود.
و خواهر
میانِ
پارچه های سفیِد یک آغاز!
.
.
.
تابستان است
آسمان خون
تا کمی دودی
بمب
مادر را سوخت
"آخه فسفر داره"
و خوشه
پدر را چید
CبمبB
سیبِ لبخند برادر
که زیر دیوار...
و خواهر
میان
پارچه های سفید یک پایان!